پرونده ی مختومِ نمره گرایی

بالاخره پرونده ی نمره گرایی در دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران با اصرارهای اساتید محترم بسته شد.

 بچه های ممتاز که به چنین روزی دل بسته بودند با شنیدن این خبر بسیار ناراحت شدند و بیشتر از یکدفعه تصویب شدن این قانون جا خوردند و از چنین امری شاکی گشتند و حتی چندین بار هم نسبت به این امر اعتراض کردند. البته تا حدودی باید به این بچه ها حق داد به خاطر اینکه بدون برنامه و خبر قبلی این قانون تصویب شد. به هر حال ما وقتی می خواهیم یک کار را درست کنیم می زنیم کار دیگری را خراب می کنیم.

نمره گرفتن آرمان اول و آخر دانشجویان در دانشکده شده بود طوری که فعالیت هر دانشجویی فقط در زمینه ی نمره تعیین می گشت. این اولین و آخرین قانونی  بود که در دانشکده به نفع دانشجویان تصویب شد.

باز هم به یاد اولین پست این وبلاگ خواهم گفت که:

                                                                 

                                       نمره ی بیستِ کلاس رو نمی خوام!؟

پی نوشت: در این پست لازم دیدم که پی نوشتی بدهم و آن هم به خاطر اینکه طی چند روز گذشته با اعتراض های پی در پی دانشجویان ممتاز این قانون تا پایان امسال ملغی گردید. البته معلوم نیست که این قانون در سال های بعد هم اجرایی گردد چون این قانون هم جزء قانون های خوبی بود که یا تصویب نمی گردد و یا اجرایی نمی شود. این دانشجویان برای رسیدن حق شان البته حقی که خود آنها معتقد هستند تلاش کردند تا به آن حق خود رسیدند. واقعاْ اگر دانشجویان آنقدر مثل الان تلاش می کردند امروزه این جنبش دانشجویی هم زیر سوال نمی رفت!  ولی بیشتر از این هم نباید از این دانشجویان  انتظار داشت چون دانشجویی که فقط در طول سال تحصیلی این را فهمیده است که چه جوری سال تحصیلی را با خواندن دو و یا سه بار جزو کلاس درسی به پایان برساند توقع بیشتری از آن نمی رود. و خیلی جالب است که هر چه جلوتر می رویم بر تعداد چنین دانشجویانی افزوده می گردد و دغدغه ی اول و آخر آنها گرفتن نمره های غیر واقعی است. کاش حداقل نمراتشان  بر اساس علم و دانش بود.

باسمه تعالی

از مقاماتِ تتبل تا فنا

                               پله

                                         پله

                                               تا ملاقاتِ خدا

                                                                       "مولوی"

دو زن

سفر به قندهار ماجرایِ زنی افغانی که سالها در کانادا طعم آزادی و شهروند درجه یک بودن را با دوری از خانواده و خواهرش می چشد.

خواهری رنجیده و برده ایی اسیرِ مردانی شهوت پرست که زن را هم مثل مال و اموال حق طبیعی خود می دانند. زنانی که دنیا سیاه و تاریک را از زیر برقع هایی می بینند و زیبایی خود را از مردانِ شهوت پرست دور نگه می دارند که مبادا گناه مردان را به دوش کشند و مردان هم تهذیب نفس داشته باشند و حجاب فقط از سوی زنان است که رعایت می شود و گرنه اگر زنی یک لحظه برقع را کنار بزند جه بسا مردانی را به گناه بکشاند و مردِ بیچاره نیز به جای چهار زن مجبور گردد حداقل دو برابر آن را داشته باشد.

خواهری که برای رهایی از این دنیایِ تاریک می خواهد در کسوف که سپیدی روز جای خود را به ظلمت می دهد خود را برای همیشه آزاد کند و جان خود را از بندِ اسارتِ مردانِ ظلم ستیز رها کند.

چقدر فاصله بین زندگی دو خواهر(زن)!!!! و یا اینکه چقدر فاصله بین زندگی زنانی که تقدیر و سرنوشت کافیست فقط کمی آنها را آن طرف تر به کره ی خاکی می آورد که آنها هم مثل زنانی از جنسِ خودشان با هیچ تفاوتی زندگی می کردند مثل یک آدمِ زنده نه اینکه زندانی باشند هر چند به ظاهر آزاد ولی در بند اسارت و جهل مرکب زندگی را به پایان رسانند.

جایی که غروبِ خورشید سیاهی شب را با خود می آورد و زندگی نفرت آوری را برای زنانِ آن سرزمین شکل می دهد قسمتی دیگری هم هست که خورشید تابناک طلوع می کند و روشنایی، زندگیِ میلیونها آدم  به خصوص زنانش را دگرگون خواهد کرد.

زنانی که در زیر آن برقع های کاملاً پوشیده آینه به دست از لوازمِ آرایش استفاده می کنند. زیبایی که به دیده نیاید در زیر برقع هایی به ظاهر ایمانی به چه درد می خورد؟

من معتقدم که زندانی در آنجا برای همه وجود دارد و ظلم و جهل و نادانی بیداد می کند. پسرانی که فکر می کنند با رفتن به مکتب و آموزش های قرآنی و خواندنِ دسته جمعی و پرسیدن ملا از بچه ها در مورد سلاحِ سرد و گرم بار علم آموزی را با خود حمل می کنند.

مردان و زنان و بچه هایی که پا و دست های خود را با رفتن بر روی مین از دست می دهند. بچه هایی که گولِ زیبایی عروسک های مین گذاری شده را می خورند و جانِ خود و یا عضوی از بدنشان  را از دست می دهند.

 

در اینجا فقط قرار بود از ظلمی که به زنانِ آن سرزمین می شود صحبت کنم که آنقدر غرق در زندگی مردمانِ افغان شدم که سررشته ی کلام را از دست دادم.

سفر به قندهار فیلم محسن مخملباف امید به زندگی را در ما زنان ایرانی که حقِ خود را اجحاف شده می بینیم بالا می برد و خدا را شاکریم که اگر فقط چند هزار کیلومتر آن طرف تر و داخل مرزِ افغانستان به دنیا آمده بودیم امروزه طور دیگری طعم زندگی را می چشیدیم. ولی امروزه معیارِ یک زن ایرانی زن ظلم دیده افغانی نیست و او هم آرزو دارد که یک روزی مثل تمام زنانی که شهروندِ درجه یک محسوب می شوند از چنین حقی برخوردار گردد.